X
تبلیغات
قلب های شکسته


هرگز چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نفهمید گریان مکن

روایت است که روزی لقمان و ایوب خواستند با اینترنت ایران کار کنند : بعد از 10 دقیقه
.
.
.
ایوب گفت :اه اه اه خسته شدم بابا . لقمان گفت :خفه شو اعصاب ندارم  !!!:)))


آورده اند که وقتی گراهامبل اولین تلفن را اختراع کرد بااتفاق عجیبی مواجه شد…
چهار اس ام اس ازطرف ایرانسل!

به بعضیا هم باید گفت: خواهش می کنم عزیزم شما رو مخِ ما جا داری!به بعضیا هم باید گفت: این اشتباه تو نیست که درک نمیکنی و نمیفهمی، اشتباه منه که توقع دارم بفهمی.ه بعضیام باید گفت: اگه حس میکنی خیلی بارته واست گاری بگیرم!


به بعضیا هم باید گفت: نسبت به سنت خوب گوه میخوریا!


هر نفسی که بر می آید اینترنت وصل میشود و چون فرو رود قطع میگردد !
پس در هر نفس یک شکر لازم و یک فحش واجب است


دقت کردین این پفک جدیدا رو تف می زنی ، به هم نمی چسبن !؟
من مطمئنم از قصد این جوری ساختن که همین یدونه سرگرمی و تفریحمون رو هم ازمون بگیرن !



چهارشنبه هجدهم دی 1392 17:9 |- Sahar -|


ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

 

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن .

 

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند وبهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت! برو يک زنگی به شيطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی يعنی چی!!!

 

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغامگير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بفرماييد؟

 

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

 

شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

 

جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!

چهارشنبه هجدهم دی 1392 17:2 |- Sahar -|

سلااااااااااااااااااااااام دوستان

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟دماغ عملیتون تپله؟

خب خداروشکر

بعد مدتها به این وب فسیل سر زدم.شرمنده نتونستم جواب کامنتاتونو بدم.قول میدم جبران کنم.

امسال نهایی دارمو باید حسابی درس بخونم.(اره جون عمم)

فعلا بای.برام دعا کنین.

یه سال365 روزه

52 روزش جمعه است, میمونه 313 روز

حداقل 50 روز تعطیلات تابستانی داریم میمونه 263 روز

میانگین هر روز 8 ساعت میخوابیم این میشه 122 روز و باقی

میمونه141 روز

هر روز یک ساعت برا خودمون وقت بزاریم این میشه 15 روز و باقی

میمونه126 روز

روزی 2 ساعت خورد و خوراک این میشه 30 روز و باقی میمونه 96

روزمیانگین روزی 4 ساعت گشت و گذار با دوستان دختر و پسر,

ساعتهای خالی بین کلاسها و رفت و آمد مسیر مدرسه و خونه این

میشه 60 روز و باقی میمونه 36 روز

31 روز تعطیلات رسمی سالانه, میمونه 5 روز

خوب عزیزم ما هم آدمیم سالی 4 روزم مریض میشیم

میمونه یه روز, چه تصادفی اون یه روزم روز تولدم :|

تموم شد و رفت..!!!

امیدوارم همه قانع شده باشن...

پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 15:59 |- Sahar -|


خدایا


کودکان گلفروش را میبینی؟


مردان خانه به دوش ...


دخترکان تن فروش...مادران سیاه پوش ...کاسبان دین فروش ...

محرابهای فرش پوش..پدران کلیه فروش..


زبانهای عشق فروش...انسانهای آدم فروش...همه را میبینی؟!


میخواهم یک تکه اسمان کلنگی بخرم!؟


 زمینت بوی زندگی نمی دهد.




چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392 11:25 |- Sahar -|

قصه از آن جا شروع شد،

از خيال با تو بودن

در يك صبح پاييزي مه آلود

و ميان فرشي از برگ هاي زرد و قرمز!

همراه با هق هق ابر

كه مي ريخت روي چشم هايمان

قطره هاي باران را

و چه بي خيال بودند، رهگذران

بي تفاوت،

سرد و بي احساس

..و ما،

با خيال باهم بودن

دست در دست هم

به سوي فردا مي رفتيم

شنبه یکم تیر 1392 15:11 |- Sahar -|

همیشه همه توی بن بست زندگی برمیگردن سراغ

عـ ـشـ ـق اوّل ـشون

اما چه سخته اون روزی که

عـ ـشـ ـق اوّل ـت

رفته باشه سراغ

عـ ـشـ ـق اوّل ـش....

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 17:26 |- Sahar -|



من از تو

سبز می شوم

و تو از من !

به هم که گره بخوریـــــم

بختمان باز می شود و

خوشبختی قسمتمان ...

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 12:13 |- Sahar -|

هر کجا هستم، باشم به درک!

من که باید بروم!

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مال خودت!

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد!

تیپ را باید زد!

جور دیگر اما…

کار را باید جست.

کار باید خود پول. کار باید کم و راحت باشد!

فک و فامیل که هیچ…

با همه مردم شهر پی کار باید رفت!

بهترین چیز اتاقی است که از دسته چک و پول پر است!

پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست! سید خندان یه نفر! سوئیچم کو!

واقعا فرهنگمون چقدر پایین اومده که این شاعرای خوبمونو به بازی و طنز گرفتیم.واقعا تاسف انگیزه.نیست؟

دوشنبه بیستم شهریور 1391 20:5 |- Sahar -|

زندگی بال و پری دارد

با وسعت مرگ

پرشی دارد

به اندازه  عشق

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه عادت

از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زنگی سوت قطار است

که در خواب پلی میپیچد

زندگی شستن یک بشقاب است

سهراب

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 12:58 |- Sahar -|

من و تــــــــو

برای رسیدن به هم

هیچ چیز کم نداریم به غیر از یک معجزه ...!!!

یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 16:26 |- Sahar -|

ϰ-†нêmê§